نیکانیکا، تا این لحظه: 13 سال و 3 ماه و 25 روز سن داره

نیکا، هدیه قشنگ خدا

اولین باری که به مهد کودک رفتی

1394/3/5 21:13
نویسنده : مامان و بابا
219 بازدید
اشتراک گذاری

 نیکا جون عزیز دل مامان؛روزهای زندگی ام گرم می گذرد با تو،به گرمای لحظه هایی که تو در آغوشمی...

با تو گرم هستم و نمیسوزه عشقمون،ای خورشید خاموش نشدنی...

ساعت عشقمون تموم لحظه های زندگیست،ثانیه هایی که پر از عطر و بوی عاشقیست...

مامانی همه آدم ها برای خودشون آرزوهای بزرگ و کوچیک دارن که به خیلیاشون میرسن و یا به خیلیاشون نمیرسن،منم یکی از بزرگ ترین آرزوهام این بود که شما بزرگ بشی و کلاسهای مختلف ببرمت و پشت در کلاس بنشینم و با عشق منتظرت باشم تا از کلاس بیای بیرون و با لبخند ازت بپرسم خوب مامانی امروز از خاله مهربونت چی یاد گرفتی،مثل همه ی مامانای مهربون دیگه،اما اصلا فکرش نمیکردم که خداجون به این زودی آرزوم و برآورده کنه،امروز که سه شنبه،پنجم خرداد94بود ساعت 2بعداظهر عمه جونی می خواست محدثرو ببره کلاس نقاشی،شما چادر عمه جونی محکم گرفنه بودی و ول نمی کردی،عمه هم دلش برات سوخت و به من گفت شما هم بیاین شاید نیکارو قبول کنن، آخه مامانی تو هنوز خیلی کوچولویی تازه 1سال و 10ماهته گلکم،خلاصه عمه جون باعث شد من شمارو ببرم و وقتی داشتیم به خانه کودک میرفتیم شما کلی ذوق میکردی و با زبان شیرین بچگونت می گفتی با (محثه دالم میلم مد کودکا)عمه با خانومتون صحبت کرد و اون خانم هم گفت اگه خودش وایسه و گریه نکنه و بازی کنه هر وقت بخوای میتونی بیاریش منم خیلی خوشحال شدم ازشدت خوشحالی می خواستم جیغ بزنم و همین جور تو دلم دعا میکردم که بچه ی خوبی باشی و بازی کنی، خداروشکر همینم شد بچه خوبی بودی و خیلی قشنگ بازی میکردی و من وسط کلاست از خاله ی مهربونت پرسیدم نیکا اذیت نمیکنه؟ گفت :نه خیلی دخمل خوبیه از همه خنده دارتر این بود که دیدم داری بیسکویت هم می خوری از خاله پرسیدم بیسکویت از کی گرفته؟ اونم با لبخند جواب داد من بهش دادم خیالت راحت باشه تمیزه.

مامانی از این به تصمیم دارم هفته ای یکی دوبار ببرمت به خانه کودک تا بین بچه ها باشی و بازی کردن و خیلی چیزهای دیگرو یاد بگیری ایشالا که به لطف خدای بزرگ شما هم بچه ی خوبی باشی و همکاری کنی.

راستی مامانی اولین جلسه ی کلاستم مهمون عمه جونی بودی،دست گلش درد نکنه.

عشق مامان در حال بازی کردن

محدثه جون چه کیفی میده

زندگی مامان و بابا؛

قشنگ زندگی کن و قشنگ لبخند بزن

به خاطر ما که با لبخندت زندگی می کنیم

از نفسهایت آرامش می گیریم

و به امیدت زنده هستیم...

دوستت داریم...

پسندها (1)

نظرات (1)

مامان و بابایی دخمل بلا
14 تیر 94 14:52
سلام عزیزم کجایی دوستم ؟؟؟ خوبی ؟ دخملیت خوبه ؟؟؟ چه خبرا ؟؟؟ چی کار میکنی ؟؟؟ کم پیدایی گلم ؟؟؟